دست نوشته ها

اجتماع امروز و مدیریت نوین

خدایا به خاطر تمام نعمتهایی که به من دادی از تو ممنونم
ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱٩ آبان ۱۳۸٩  

برای فرزندم که از شستن ظرفها شکایت دارد و این یعنی خونه مونده و تو خیابون ول نیست.

برای شلوغی و کثیفی خانه بعد از مهمانی چون یعنی دوستانی دارم که پیشم میان.

برای لباسهایی که کمی برام تنگ شدن چون یعنی غذا برای خوردن دارم.

برای سایه ای که شاهد کار منه چون یعنی خورشید تو زندگیم میتابه.

برای پنجره هایی که باید تمیز بشه چون یعنی خانه ای برای زندگی کردن دارم.

برای جای پارکی که در انتهای پارکینگ پیدا میکنم چون یعنی قادر به راه رفتن هستم و وسیله نقلیه دارم.

برای هزینه بالا برای گرمایش چون یعنی خانه گرمی دارم.

برای کوه لباسهایی که باید شسته و اتو بشوند چون یعنی رختی برای پوشیدن دارم.

برای کوفتگی و خستگی عضلاتم آخر روز چون یعنی قادر بودم که سخت کار کنم.

برای زنگ ساعتی که صبح مرا از خواب بیدار میکند چون یعنی هنوز زنده هستم.

خوب زندگی کنید!

زیاد بخندید و مهربان باشید


کلمات کلیدی: عمومی ،تفکر ،ایمان ،سلامتی
 
شرط عاشقی
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳۸٩  

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد…

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید…

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند…

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید…

موعد عروسی فرا رسید...

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود…

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد …

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود !  

همه تعجب کردند و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."

ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوار ترین کار جهان این است که کسی باشی که دیگران میخواهند ...


کلمات کلیدی: عمومی ،خانواده ،ایمان ،تفکر
 
تو همانی که می اندیشی
ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱٠ آبان ۱۳۸٩  

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود .مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم. مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد. اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت. تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.


کلمات کلیدی: عمومی ،تفکر
 
تست روانشناسی
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸٩  

گزارشگربه هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى : جناب روانپزشک شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان‌پزشک : ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

گزارشگر: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌ تر است.

روان‌پزشک : نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد...  شما می‌خواهید تختتان کنار پنجره باشد؟

نتیجه گیری :

1.  راه حل همیشه در گزینه های پیشنهادی نیست.

2.  در حل مشکل و در هنگام تصمیم گیری هدفمان یادمان نرود . در حکایت فوق هدف خالی کردن آب وان است نه استفاده از ابزار پیشنهادی.

3.  همه  راه حل ها همیشه در تیر رس نگاه نیست


کلمات کلیدی: عمومی ،تفکر ،لطیفه
 
وعده‌ لباس گرم
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ٤ آبان ۱۳۸٩  

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می‌داد.

از او پرسید : آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می‌روم و می‌گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده‌ی پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می‌کردم اما وعده‌ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد.


کلمات کلیدی: عمومی ،لطیفه ،تفکر